"هدیه"

 


آسمون یخ زده انگار، ستاره نوری نداره

 

توی قاب چشم مهتاب، اشکی از غزل می باره

 

همه جا پر از سکوته، سرد و خاموش...پُره ناله

 

گُمِ فریادِ دل من... توی نامه های پاره

 

می شینه روی نگاهم، پرِ پروازِ پرستو

 

نداری گلایه از عشق، می گه پس همسفرت کو؟

 

گله کردم به خدامون، که چرا من اینجا تنهام؟

 

جز سکوت و وحشت از تو... حرفی نیست بروی لبهام!

 

پرسیدم چرا شبِ من... تاریک و این همه سرده

 

نه یه فانوس... نه ستاره، سهم من غصه و درده!

 

دلِ آسمون برام سوخت که واسم بوقچه شو وا کرد

 

یه بغل نور و ستاره... میونِ شبم رها کرد

 

صدای خدا بود انگار که می گفت اینا ستاره ست

 

شبِ یلدای بلندت... بی وجودش نمیه کاره ست

 

عهد و پیمانمو بستم با یکی که کم نظیره

 

کاش خدا نورشو هرگز از من و شبم نگیره...



                                                       تابستان۸۵