"من عادت کرده ام"

 


صدایم کردی و از نو شروع شد

 

حضور تو میان خانه پیچید

 

قفس خالی شد از حس وجودم

 

بروی شب، نگاه صبح تابید

 

دلم خالی، تنم لبریز حسرت

 

سراغ بوسه هایت را گرفتم

 

صدا تا عمق من پیچید و لغزید

 

"تو را از تو چه آسان پس گرفتم"

 

صدایم می زدی یلدا، یلدا!

 

نخوان دیگر مرا بازیچه ای نیست!

 

میان چشم من خیره نمان که

 

دلم پژمرد و دیگر غنچه ای نیست

 

تمام تو دروغ و رنگ و جادو

 

چه ساده بازی دست تو بودم

 

پر از امید و باورهای شیرین

 

شبیه کودکی های که بودم؟!

 

من عادت کرده ام با خودفریبی

 

دلم خو کرده به تکرار رویا

 

به پایان می رسی از نو سرآغاز

 

همه کابوسم و تو خواب زیبا!

 

نخوان دیگر مرا از یاد رفتم

 

دل آزاری نکن ای عشق خاموش

 

تو طوفانی، نسیمی بی پناهم

 

من عادت کرده ام و تو فراموش!

 

کسی مثل تو از من باخبر نیست

 

کسی که هر نگاهش شعر و حرف است

 

کجا او شد فراموش دل من؟

 

"من عادت کرده ام" تکرار حرف است...!


 

                                             تابستان۸۹