"خواب و بیداری"
من امشب خواب می بینم
میان ماندن و رفتن
رسیده جان به بی وزنی
تو می آیی به خواب من
در آن دنیای خاموشی
برایت شعر می چینم
لبالب از تو رویایم
تو را در خواب می بینم
تو بودی غرق آغوشم
خدا انگار پیدا بود
نگاه آبی مهتاب
پر از تب بود و شیدا بود
مکرر قصه می گفتی
من و تو عشق می مانیم
میان خواب صد ساله
گمان ما باز بیداریم!
صدای باد می پیچید
و سرما چنگ می انداخت
زمان! افسانه ای از تو
میان خاطرم می ساخت
و بیداری رسید آخر
تمام ماه پیدا بود
خیال من دچار تو
شبم درگیر یلدا بود
نبودی تو، خیالت هم!
صدای صبح می پیچید
و شاید در دورترها
کسی خواب تو را می دید
برو! خالی شو از ذهنم
که دارد صبر و تاب من؟
تو خواب و من ولی بیدار
که بیداریست خواب من!!

زمستان۸۸
+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم مهر ۱۳۹۰ ساعت توسط یلدا ج
|