"آغوش پوشالی"
من و گرداب پیش رو
تویی طعم هم آغوشی
سکوتی مانده بر لبها
کلامی غرق خاموشی
کنار بستر رویا
در آغوش تو می لغزم
برهنه از حصار تن
من از دوزخ نمی ترسم
لبالب می شوم از تو
پیاپی از تو می نوشم
نه پایانی به سر دارم
من از آغاز مدهوشم
گناهی تو، گناهی تو
سراپا شرم ایمانم
من از تکرار آغوشت
پشیمانم، پشیمانم!
چه می ماند به جا از من
تنی عریان دلی خالی
من از تو چشم می گیرم
از این آغوش پوشالی
و من بیگانه ام با من
چرا خورشید پیدا نیست؟
سرود مرگ می پیچد
خدا دیگر خدایم نیست.....

زمستان۸۸
+ نوشته شده در شنبه شانزدهم مهر ۱۳۹۰ ساعت توسط یلدا ج
|