"پاییــــز"
باد میان سایه ها می چرخید
و تن خسته اش را به پیکر شب می کوفت
کسی نبود!
باد ویرانگر داشت خبر از آمدن پیر سال میداد!
پاییز!!
یک آن تصویر ناب آرزوهایم را دیدم
که همه زرد می شوند
گویی همه
پاییز تن کرده اند!
داشتم زرد می شدم
مثل آرزوهایم
شکل پاییز می شدم من!
به دستهای باد نگاه می کنم
بغض در چشمهایم حلقه می بندد
و سینه ام پر از یأس می شود... و آه!
زیباست پاییز
اما نه برای من!
برای تو می دانم پاییز سرآغاز شکفتن است و عشق
برای تو پاییز ستودنی ست
و نه برای من که زخمی دست نامهربانش هستم
زرد می شوم!
دامن احساسم پر می شود از شاخه های تکیده
و سوز در دیدگانم فریاد می کشد!
شعله می کشم!
شاید این بار من آتش دامن پاییز باشم
این همه سوختم از نیرنگ هزار رنگش
بگذار شعله کشم در او
شاید که بسوزد پاییز!
شاید که رها شد این نعره های وحشی!
می خواهم پرواز کنم
بر بام آسمان سرد نیرنگ
و فریب دهم پیر سال را
ستاره ای در شب نیست
هرچند من راه شب را می شناسم
آسمان پاییزی ندارد!
می خواهم آسمان شوم
حتی اگر تمام ستاره هایم در پاییز
به انزوای مرگ کوچ کنند!
سلام پاییــــز!
من هنوز زنده ام
و هنوز منتظر شکستن تو!!

پاییز۸۹