"رهایی"
فاصه است بین و من تماشای تو!!
یک فاصله ی ممتد...
یک تلخ خاطره!!
که هر چه شیرین می نوشمش،
باز سرریز از طعمِ دیوار است!!
من، این سوی دیوار... و تو... آنسوی زندگی!!
و شب در دو سوی ماست!!
در این مرگِ نور، باز هم دستی شب می کارد...
و خدا انگار خیالِ تابیدن ندارد!
من،
فانوس عشقم را روشن می کنم و
بر دل این همه دیوار و سنگ...
"تو" را می تراشم
و رویای رهایی را!!

پاییز۸۹
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم شهریور ۱۳۹۰ ساعت توسط یلدا ج
|