"اسیر رویا"
تو را از شعر می نوشم
و گرمم هر تپش از تو
گناهی گرچه، می دانم
نگاه از من، نفس از تو
شبیه قصه می مانی
میان این شب تاریک
تو را از حفظ می دانم
تو نه دوری و نه نزدیک
هیاهوی درون من
نوازشهای چشم تو
گرفتـــار تو رویایم
همه اندوهم اشک تو
در این تیره رهِ مطلق
سپیدی در سیاه من
هجوم درد و آواری
نمی خوانی نگاه من
شدم آلوده ی اویی
که شعرم را نمی داند
به قلبم ساده می خندد
مرا دیوانه می خواند
چه تصویر غم انگیزی
تو رویای محال من
پُر از حرف و ولی خاموش
تمامِ تو...خیالِ من!!

پاییز۸۸
+ نوشته شده در یکشنبه بیستم شهریور ۱۳۹۰ ساعت توسط یلدا ج
|