"انتــظار"
تهي از قلب
و خالي از لمس واژه هاي عريان تو!
بذر مي پاشي به جانِ ذهن من!
خاطرت را در مزرعه ي خشك اوهامم مي كارم
و منتظر مي نشينم
و
مي ترسم از بيهودگي اين انتظار...

پائيز89
+ نوشته شده در شنبه یکم مرداد ۱۳۹۰ ساعت توسط یلدا ج
|