"فال" از دفتر اول رفتن ها
نگاهم روي ديوان است
به سينه نيتي، بر لب كلامي از تو مي آرم
اگرچه سخت دلگيرم
ولي راهي دگر در پيشِ رويم نيست
دو سويم شك و ترديد است
خيــالي نيست، دوباره فال مي گيرم!
نگاهِ شيخِ شيرازي برويم خيره مي ماند
چه رازي در نگاهش هست
خدايا، او چه مي داند؟!
غزل اينگونه مي خواند:
"سـرانجــامت نباشد خوش
دلت بيهوده مي جويد وصالش را
ميانِ تو و او يك كهكشان راهست"
نگاهم بر رُخِ ديوار،
نشــان از شيخ مي جويد
و جاي خالي اش صدها غزل دارد...
و فردا بارِ ديگر، باز...!
نگاهم روي ديوان است
به سينه نيتي، بر لب كلامي از تو مي آرم
اگرچه سخت دلگــيرم
ولي راهي دگر در پيش رويم نيست
دو سويم شك و ترديد است
خيــالي نيست،
دوباره فــال مي گيرم....
پاییز ۸۳
+ نوشته شده در پنجشنبه نهم تیر ۱۳۹۰ ساعت توسط یلدا ج
|