عصر امروز با یکی از دوستان صمیمی دوره ی نه چندان نزدیک و دورِ لیسانس بیرون بودم .. تو یه کافه نشستیم به گپ و دو ساعتی رو باهم گذروندیم .

من هر زمان با یکی از این دست دوستانم که باهاشون راحتم و احساس خود بود کنارشون دارم بیرون میرم و یا حرف می زنم ، تا چند روز شارژ هستم و اتفاقات درونی خوبی برام میافته.

چقدر خوبه وقتی آدم با یکی نزدیک به خودش ... حرف میزنه . با یکی که سابقه طولانی در دوستی باتو داره و شناخت نسبی خوبی در مورد تو و گذشته و افکارت داره ...

البته دوستم که در موردش دارم می نویسم ، درحال حاضر وضعیت یکسانی با من نداره .. 

بعد از فارغ التحصیلی دنبال این بود سریعا جذب بازار کار شه. همیشه افکار وسوسه انگیز و خوشایندی در مورد آینده کاری و آرزوهاش داشت .. و وقتی در مورد ایده هاش باهات حرف میزد قشنگ حس می کردی چه فکرای خوب و روشنی در این آدم نهفته ست که قدرت و مدیریت و توانمندیش رو نشون میده ... که البته از اعتماد به خواست و اراده ی فردیش خط می گرفت.

یه آدم کمال گرا که الان بعد 5-6 سال کار مدام میشه گفت از وضعیت مناسب کاری برخورداره و خیلی خوب تونسته تواناییهاشو بکار بگیره و در تخصصی که داره آشکارشون کنه ..

من کنار این دوستم حالم خوب میشه

باهام حرف میزنه 

و انگار تلاش میکنه بهم یادآوری کنه نبایست زود برنجم

سست بشم و انگیزه هامو از یاد ببرم

تلاش میکنه با حرفاش منو متقاعد کنه زندگی همینه !! با تمام اتفاقای غیر قابل پیش بینی و بالا و پاییناش ..

نباید ایستاد ... و منتظر اتفاق خارق العاده ای موند ... برای همه همین روال داره طی می شه

پس نبایست سخت گرفت و فکر کرد حالا که اوضاع بر وفق مراد نیست ، هیچ چیز در مسیر خوب خودش پیش نخواهد رفت ...

بدون اینکه سست بشی باید نقطه شروعو نشونه بگیری و پیش بگیری راه رو ...

شروع کنی

این دست و اون دست کردن چیو حل می کنه ... جز اینکه آدمو دچار وسواس می کنه  و جرات و قدرت حرکتو ازت می گیره ...

باید شروع کنی ... سخت شروع می شه و اوایلش قطعا بسختی طی می شه ... ولی روزگار همیشه همینطور نمی مونه .. بالاخره یک روز راه هموار میشه ... انقدر باید آزمون و خطا پشت سر بذاری که بتونی قدماتو پخته تر و با یه اطمینان بالاتر برداری .

نترس .. خودتو خارج از گود نگه ندار

باید توو جریان آب باشی! وگرنه از دور دریارو تماشا کردن ، دریافت درستی از بالا و پایین فشار آب و امواج دریا بهت نمیده ...

امروز حرفهای زیادی زدیم ... از ایام گذشته کمتر حرفی زده شد!! البته من بنا به حال و هوای این چند روز بیشتر سعی کردم شنونده باشم ... تا اگر موج مثبتی هست (که در این قبیل گپ ها حتماًهست) در سکوت و سکون و شنیدن بتونم جذبش کنم !!

و فکر میکنم همین اتفاقم افتاد ...

در راه برگشت به خونه ... توو ایستگاه مترو و طول مسیر ... بین ازدحام آدما ... و تاریکی عمیق شهر ، به امیدهای سست شده م فکر میکردم .. به امیالی که داشتم و دارم!

و ترسهایی که منو تا امروز همراهی کردن ... و گاه ناخواسته مسیرمو به بیراهه کشوندن!

به خیلی چیزا فکر کردم ... تا نهایت با تاخیر رسیدم خونه!

و حالا که پاسی از شب گذشته نشستم پای نوشتن و ثبت امروزی که برام معنای خوبی داشت.

شاید حرف تازه ای درش نبود ، اما برای نوع بشر این قبیل یادآوری ها لازمه... مخصوصاً برای من که این روزها قوه ی فراموشی در وجودم بیشتر از بقیه تواناییام فعال بوده !!

ما با توده ای اوهام پا به این زندگی میذاریم و قد می کشیم ...

اگر حواسمون نباشه و دستی از درون ، تکونمون نده خدا میدونه کی از خواب بیدار می شیم ..

همیشه این پرده ی اوهام ، جلوی دید مارو میگیره ... و مانع این میشه واقعیت هارو اونطور که هستند دریافت کنیم ... 

خیلی وقتها از لایه سطحی خیلی از رویدادهای مهم زندگیمون فراتر نفوذ نمی کنیم و حقایق تااااااااااا مدتها از دید و ادراک ما پنهان می مونه ... 

من آدم رویا پردازی بودم و هستم ... الانِ راه، نمیخوام بگم این خصلت خوب یا بد بوده ...

حرفم این هست ؛اوهام و تصورات موروثی و اشتباه، خیلی وقتها زنجیری به پای حرکت من و ما بوده ...

تا زنجیر به پای من هست ، قدم از قدم برداشتن کار دشواری به نظر می رسه

بااااااااااید به رهایی فکر کنم ، بی دغدغه ! بی غل و زنجیر

بی توهم ... 

باید بخوام و از «هیچی» که درش هستم شروع کنم 

حال من در شرف خوب شدن هست ...