این روزها به طرز عجیبی محکومم .. !

البته برای کسی مثل من که «تصورات» نقش کلیدی در برنامه ریزی و آینده نگریش داره ، این حکم ، پر بیراه نیست .. 

تصور در مورد تحصیل و ادامه ی آن .... در مورد علاقمندی ها و پیگیری ... تصور در مورد اشتغال ... در مورد ازدواج و آغاز زندگی مشترک ... !! و خیلی تصورات دیگه ... من فقط کلیت رو عنوان کردم چرا که جزء ها حکمم رو سخت تر میکنه و یه وقت میبینی کارم به اشد مجازات هم رسید ...

منطقی نیست، ولی هرگز در گذشته به این فکر نکردم که من قراره بعد از فارغ التحصیلی توو چه زمینه ای مشغول به کار شم که عایدی از اون کار ، به عنوان یک منبع درآمدی توو زندگیم به حساب بیاد!

داشتن منبع درآمد شخصی و اهمیت این مسئله اصلا برام معنی نشده بود ...

دلایل زیادی ممکنه داشته باشه ... مثل اینکه ؛

  • من هرگز زندگی رو جدی نگرفتم
  • آدم خیال پردازی بودم
  • علاقمندی های دیگری داشتم که خلاف با رشته تحصیلیم بود و دلم میخواست در آینده اگر فعالیتی رو بخوام دنبال کنم ، همسو باشه با علاقمندی های قدیمی و ذاتی و دلی !
  • آدم مادی نبودم تا جایی که فکرم کار میکنه
  • تصورم از سختی های زندگی چیز دیگری بود!
  • فکر نمیکردم روزی انقدر عایدی از کار (کاری که الان ندارم و نیست!) برام مهم و حیاتی شه
  • تعریفم از بازار کار و نحوه و کیفیتش هرگز اینی نبود که الان در اجتماع حاکمه!
  • نقش بازی کردن رو در حد نیاز جامعه و پست هایی که برای اشتغال هست و لازمه ، بلد نبودم و چیزی که نبودم رو سعی نکردم برای «بودن» القاء کنم!!
  • آدم سختی دیده ای نبودم ... باید اضافه کنم خانواده مرفهی نداشتم ! ولی هرگز برای رفع نیازها و برآوردن دلخواست هام به سختی نیافتادم و بر همین اساس تفکرم این بود نیازهای من از طرف خانواده قطعا آسون بدست میاد !! که من نسبت به خواسته های فردیم بی نیازم ....!!!!

همین حالا که  در حال نوشتن هستم ، از یادآوری بسیاری اعمال خودم در گذشته و حتی اکنون ، حس خجالتی زودگذر به من دست داد .... که بهتره فعلا ازشون بگذریم و بریم دنبال باقی حرف!

با این آموزشها ... تعاریف ... و تفکر ... من داخل اجتماعی پرت شدم که وقتش رسیده بود در اون جایی به عنوان پست و شغلی، با توجه به تحصیل و معلومات و تئوری (که معلومم نبود و نیست این دانش در من عمقی ایجاد کرده یا نه ...)کسب کنم .

میشه تصور کرد با چه چیزهایی روبرو شدم ...

هرروز یک شوک جدید به بدنه ی افکار و تصورات درهم و برهمم وارد شد و من پشت ضربه های هرروزه ترور شدم !!!

می بایست شرایط رو می پذیرفتم ... مقابل چیزهایی که تا امروز من رو آجر به آجر ساخته بود ، خم می شدم و فرو می ریخت همه ی «من»!! البته بحثِ این هم بود که «من» مدام مقابله میکرد با این تغییرات و از خودش مقاومت نشون میداد ... که باز نتیجه ش این بود ضربه پشت ضربه ...

ترک بر میداشت «من» و مثل بنای زلزله زده ، آثار پس و پیش لرزه های مدام ، در ستون به ستون و قدم به قدمش پیداتر می شد ...

اینجای راه نه گوشی منو می شنید  ... نه حمایتی میکرد و نه حقی قائل می شد ..

بدیِ تمام ماجرا این بود ، بدون محاکمه محکوم بودم ... 

وقتی شرایطی خلق نشد که من از همون ابتدا با واقعیات پیش برم و معنی حقیقی خیلی از مسائل برام گنگ موند ، چرا اینجا ازم خرده گرفته میشه که نمیتونم درست زندگی کنم ... 

من برای چندمین باره دارم به این نتیجه می رسم جایی در این اجتماع عجیب و غریب ندارم !!

من نمیتونم خو بگیرم با این زندگی که الان هست ...

یک نفر منو از خواب بیدارم کنه و بهم بگه اینجا پایان این فصل نمایشه ... و فصل تازه ای که در راهه، ادامه دارِ فصول سابق هست ...

کسی بیاد و این برگه ی محکومیت رو از دستم بگیره و پاره کنه .. و بهم بگه حقش نبود زیر بار این همه سوال و نفرت بری ..

تنفر از گذشته و تصورات خودت ...

از چیزی که بودی و هستی و بناست که دیگه نباشی ...