باد مرا می برد
تا دیار تو...
تا اندوه ناتمامِ خاطره
و ساعت... انگار، خوابِ آخرین دیدارمان را می بیند!
لحظه ها را ببین... صف کشیده اند در هذیانِ دیدن تو!!
قلب من می سوزد!!...
تب می کنی در من... و چشم هایم
شور می شود!
باد اشکهایم را می برد!!
می دانی ...
چقدر منتظر ماندم برای شنیدن صدای آمدنت!!
کنار جاده ای که تنها "رفتن" را از حفظ بود...
باد گوشهایم را می برد!
من، اینجا
روبروی کاغذهای خط خورده... و نامِ تو
و یک جهان حرف های ناگفته
و لبخندی که دیگر ازآنِ من نیست،
رو به سوی تو دارم!!
این راه، دیگر مرا به تو نمی رساند
این باد هم!!
راستی...
کجا بودی وقتی لحظه های مغرور من
پشت سکوت تو ... تیر می کشیدند...؟!
کجا بودی وقتی
تمامِ مسیرها را به شوق تو می پیمودم
و به غیبت تو می رسیدم؟
دروغ است اگر نگویم؛
شفا یافتم وقتی
از هجرت سکوت برگشتی
و آینه دوباره شکل مرا گرفت!!
و جهان، به موسیقی چشم های تو بدل شد...
زمینِ خشک خاطراتم، حاصلخیزِ وعده دیدارت گشت
و قلب بی گناهِ من...
به شکلِ عجیبی امیدهای پنهانی اش را بیاد آورد!
اما... این باد...
فرصتی دوباره برای طوفان نیست!!
من... آن زمین بایر دیروزی نیستم
که با هر واژه لبخندت، از رویا سرریز شوم
و خوابِ هزار پروانه در شمعدانی های حسرت ببینم!
من، شعری هستم میان دست های حاصلخیزِ "او"
و اینبار هیچ داسی در
جهان، نای درو کردنِ حالم را
ندارد!!
این باد... مرا می برد
تا دیار تو...
و من با تکه لبخندی بی نظم...
نظمِ سکوت تو را بر هم می زنم!!
حالا یقین دارم دیدار تو، درد ندارد...
سحر که از راه رسد،
آخرین فانوسِ خیالت را خاموش می کنم...
-
این موهای سپید... این شمع های سوخته
این قاب های خالی از تو...
عزای مختصری ست برای تشییع یک اشتباه...
باد،
تو را می برد...
