"من می روم، بمان"
وقتی من آمدم، او منتظر نبود
آن آشنای دی، با من غریبه بود
وقتی من آمدم... چشمش سحر نداشت
انگار او ز من، هرگز خبر نداشت
من خسته از غبار، در راهِ او شدم
با من سفر نخواست، همراه او شدم
او دل بریده بود، من بسته دل به او
لغزیده بر فریب، کو مردِ من...بگو!
از بغض و آه من، آیینه هم گریست
بعد از سقوط من... در قلب تو که زیست؟
کو آن نگاه و تب؟ کو التهاب تو؟
تصویر او دوید... در قابِ خواب تو!
من شعله می کشم ای مرد پر غرور
با من غریبه ای، با "او" پر از عبور
مُهری به لب ولی، داغی به دل عیان
دار است شهر تو، "من می روم، بمان"!!

پاییز۹۰
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم مهر ۱۳۹۱ ساعت توسط یلدا ج
|