"ماهِ تو"
سر خط ! "تو"
صرف اسمی که هنوز،
پُرِ تاریخ و خیال انگیز است
مشقِ شب، باز از نو
آه نگذار بمیرد مستی
درد من رفتن نیست...
گله از آمدنِ پاییز است!
دفتر دیکته را می بوسم
می نویسم پاییز، نیست تابستان!!
تو فراموش نکردی،
قرار است مرا...
بدهی آشتی ام با آبان
کینه را از دلِ آذر گیری
و همه سردیِ مهر،
شعله از عشق بگیرد اینسان!
تا وزیدی، این دل،
مست در انشای تو شد!
پیش ترها
شبِ من،
قحطیِ ماهِ تو تقدیرش بود!
زیر لب با خود...
«از تو سرشار و برابر با ماه!
چه خوش اقبالم من
که دلم با فانوس،
هیچ همسفره نشد...»

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم شهریور ۱۳۹۱ ساعت توسط یلدا ج
|