"مرا به من..."

 

مرا به من برگردان...

بگذار دوباره آبستن شعري تازه باشم،

براي سرودن تو!

بيهوده بي ثمر،

روزنامه هاي صبح را ورق نزن

عشق من،

بر بام كوتاه هيچ كدام... نتابيده

مرا ميان بندهاي شعرت رها كن

زبانم از حجم حرفهاي ناگفته سنگين است

تير مي كشد، پيله ي سكوت...!

با يك فريب تازه،

به بالهاي نارس من جرأت پرواز ده

من سالها ميان شاهراه رسيدن ها،

بن بست را زيسته ام

و چون جزيره اي متروك

ساحل آغوشم را، به موجهاي تبعيدي تسليم كرده ام

مرا به من برگردان!

و چشم در چشم تاريكي،

زير سقف پلكهايم نقش صبح را بازي كن

قلب من قهرمان كم دارد،

شعرم نيز...!!

مرا با جهان دستهايت آشنا كن

بگذار تنهايي رازي باشد سر به مهر

كه پشت برجهاي فراموشي خاك مي خورد...

خسته ام از بهشت هاي سرگردان

از عشق های پوشالی،

قلب های بی انجام...

مرا،

به من برگردان....