X
تبلیغات
"...رفتن ها" - رفتن برای رسیدن





                   

چرا "رفتــــــــــن ها"؟!!
این سوال ممکن بود برای خود من هم پیش بیاد. بین این همه اسم و عنوان... این همه بهونه برای نوشتن، چرا رفتن ها!! اصلا" چرا رسیدن ها نه!!؟ تازه بار معنایی مثبت هم داره!!
نمی دونم درست از کجا شروع کنم و برای معلوله "رفتن ها" از کدوم علت بنویسم!!
این یه قاعده ست. همیشه برای شکل گرفتن یه معلول*، یک یا چند علت* ریز و درشت لازمه. البته با فرض یه طرفه بودنه معادله!! چون همونطور که یه وقتایی علتها دست توو دست هم میذارن و معلول رو بوجود میارن، گاهی اوقات این معلوله که باعثه علت ها می شه. درست عین یه موازنه!! شبیه یه خیابون دو طرفه که همیشه در، آمد و رفته!! یا چیزی مثل قانون عمل و عکس العمل!!
خیلی ها تصور خوبی از این حرف ندارن. "رفتن ها"، برای اکثر آدما معنی تلخی داره!! و برای من هم اینطور بود!! تو ذهنم تنها معنایی که براش ساخته بودم، بریدن بود! بریدنی که از روی اجبار بود و ناچاری! یه بریدن تلخ که تکه تکه ت می کرد! رفتن برای من، دل کندن از همه ی دلخواستها بود. دیدن و ندید گرفتن بود...! اینجا دیگه حقی برای تو نمی موند. یه راه جلو روت پهن بود و تو باید می رفتی! بدون اینکه انتخاب کنی و یا حتی راهو بلد باشی!!
مدتها بود تلخه تلخ بودم! هیچ چیزی منو شیرینم نمی کرد! شاد نبودم و یا شاید شادی ای نداشتم!! از دست دادن، برام شبیه عادت شده بود. داشتن ها، همه به نداشتن می رسید. داشتم می رسیدم به نزدیکیه عدم!! کسی آزارم نمی داد جز من! یه اسیر بودم. اسیر ذهن و تصوراتی که طناب دار به گردن دل بیچاره م انداخته بودن و هر لحظه حلقه شو تنگ تر می کردن. زندانیه فکری که بافته ی دست خودم بود!! و تار و پود سخت و زمختش، روحم رو آزار می داد.
من همیشه زنده بودم با رویاهام... داشتم خالی می شدم!! سایه ای داشت همه ی رویاهای منو به آتیش می کشید. سایه ای که اسمش رو عشق گذاشته بودم! و شاید... فقط خودمو فریب می دادم!! و یا دلم می خواست خوش باوری رو تجربه کنم... اما من تنها بودم مثل همیشه! و فقط تصور می کردم که تنها نیستم! این خیاله من بود که گمان می کرد کسی توو رویاهام دست می بره!! دستی که منو با خودش تا اوج می بره و ... حتی اینطور هم شد و ما بالا رفتیم!! تا خود اوج!! با هم...!! دستی منو کشید تا اون بالاها... و پرید!! و خواب کوتاه من، نصفه نیمه موند و من درست توو اوج کابوس، بیدار شدم! خالیه خالی!! روی زمینی که زیر پاهای من نبود و شاید هم بود اما، برای من نبود!
حالا درست تر که فکر می کنم، نمی تونم بگم رفتن، دلیله به انتها رسیدن کابوسم شد یا کابوس بود که منو به رفتن واداشت!! اما هرچی که بود و نبود، داشتم می جوشیدم!! ققنوس به خواب رفته ی دلم داشت بال و پر می زد... آتشی که بپا شد، سوزوند و خاکسترم کرد اما...
شعر به داد دلم رسید! شعور قافیه توو کالبد خشک دلم دمید. انگار سالها توو تاریک روشنه دلم، اونجایی که هنوز کسی کشفش نکرده بود جا مونده بودم! شعر من رو از من بیرون کشید! دستی به شونه هام زد و غباره فراموشی رو از تن رنجورم پاک کرد. من دوباره نوشتم... و رفتن ها خلق شد!!
ایستادم! من و دیروزهای من، درست پشت سرم بودن! باید انتخاب می کردم.. برگشتم و نگاهشون کردم، با یه لبخند که نه تلخ بود نه شیرین! دستمو به علامت خداحافظ بردم بالا و دفتر دیروزای بد رو ورق زدم... و یه قدم اومدم جلو!! من آغاز شده بودم و رسیدن ها توو راه بود!! شاید اگر رفتن نبود، کم کم به دست فراموشی افسانه ها سپرده می شدم. مثل همه ی افسانه هایی که قهرماناشون خواب می مونن!! حالا دیگه رسیدن انتظارمو می کشه! من با همه ی این جاده آشنام! درسته اولین باره پا تو راهش میذارم، اما غریبه نیستم!
همه ی شعرای دست و پا شکسته م رو جمع کردم و برای دفتر شعرم اسمی گذاشتم! وقتش بود که برای نوشته هام هویت ببخشم! لحظه ی پاکی بود. داشتم برای کودکه شعرام اسم گذاری می کردم. هیچ چیزی نه توو ذهنم بود و نه دستم توان نوشتنش رو داشت، جز رفتن... همه ی من پر از رفتن ها بود!! دیدم نه همه ی من، که همه ی زندگی توو رفتن ها خلاصه شده!! رفتن و رفتن و رفتن...
یاد یه جمله ی قشنگ افتادم که نوشته بود: "رفتن، همیشه، رسیدن نیست! ولی برای رسیدن باید رفت".

چهارشنبه بیست و هفتم مرداد 1389 ساعت به قلم یلدا جعفری [ ]