شعر کوتاه
تلخِ قهوه را باور نمی کنم
تو،
در هیچ فالی جا نمی شوی...!

غربت دستهای تو را، هر عابری چشیده است
بومی شده ای!
حالا، من غریبه ام...
یکشنبه سوم اردیبهشت 1391
ساعت
به قلم
یلدا جعفری
[
]
شعر کوتاه...
ریشه کرده ای در من!
سالهاست دلتنگی ات را با اشک آب می دهم
و تو
آن بالاهای دور،
تا خاطره قد می کشی...
دست دلم کوتاه!
و زمین، تمام قلب من
که می تپد زیر پای تو...

در مردمکان تو می میرم!
شاید هر آینه مرا در چشم تو زنده کند...
چشمهای تو،
عمیق ترین مرگ برای زندگی ست!!
جمعه بیست و پنجم فروردین 1391
ساعت
به قلم
یلدا جعفری
[
]
"هدیه"
آسمون یخ زده انگار، ستاره نوری نداره
توی قاب چشم مهتاب، اشکی از غزل می باره
همه جا پر از سکوته، سرد و خاموش...پُره ناله
گُمِ فریادِ دل من... توی نامه های پاره
می شینه روی نگاهم، پرِ پروازِ پرستو
نداری گلایه از عشق، می گه پس همسفرت کو؟
گله کردم به خدامون، که چرا من اینجا تنهام؟
جز سکوت و وحشت از تو... حرفی نیست بروی لبهام!
پرسیدم چرا شبِ من... تاریک و این همه سرده
نه یه فانوس... نه ستاره، سهم من غصه و درده!
دلِ آسمون برام سوخت که واسم بوقچه شو وا کرد
یه بغل نور و ستاره... میونِ شبم رها کرد
صدای خدا بود انگار که می گفت اینا ستاره ست
شبِ یلدای بلندت... بی وجودش نمیه کاره ست
عهد و پیمانمو بستم با یکی که کم نظیره
کاش خدا نورشو هرگز از من و شبم نگیره...

تابستان۸۵
جمعه نوزدهم اسفند 1390
ساعت
به قلم
یلدا جعفری
[
]
"خواب"
تو آمدي مهمان شدي، مهمان قلب عاشقم
جانم شدي روحم شدي، من بودنت را قانعم
حرفي زدي گفتي که من باتو نهايت مي شوم
گفتم بمان، باتو پر از شور و حرارت مي شوم
گفتي به من با غيرِ من هرگز نياسودي چنين
گر غير اين بوده بگو، غرق حسادت مي شوم
حرفي بزن چيزي بگو، از من چرا دل مي بُري
من که به فرمانِ توام، از تو اطاعت مي شوم
بي تو مثالِ برکه اي تنها و يک جا مانده ام
رنجم مده با من بمان، من باتو دريا مي شوم
دوري ز من... از هرچه دنياي من است
راضي به رنج من مشو، از تو تمنّا مي شوم
بي چشمِ جان من ديده ام روي اهوراي تو را
با چشم دل بينم تو را، غرق تماشا مي شوم
روزي به رسم عاشقي کردي سلام و اين چنين
در عشق خود کردي گمم، من باتو پيدا مي شوم
گفتم نرو با من بمان، بي تو به آخر مي رسم
غمگين صدايم مي زني، از خواب من پا مي شوم!

تابستان۸۴
شنبه یکم بهمن 1390
ساعت
به قلم
یلدا جعفری
[
]